دفترآبی
ميدوني چرا وقتي آدم بزرگ ميشه با خودكار مي نويسه؟ چون ياد بگيره كه هر اشتباهي پاك نميشه
خدایا! از بادۀ جام تو نوشیدم وهمه چیز را از یاد بردم . هر آنچه را که دارم ترک می کنم ، تا بادۀ تو را دوباره بیایم .
وقتی نگاهم می کنی صورتم را برمی گردانم تا یه وقت نگاهم در نگاهت گره نخورد و دل نداشته در سینه ام نلرزد قدم هایم را زودتر از تو بر می دارم تا همیشه از من عقب تر باشی زمانی که صدایم می کنی ندایی نمی دهم تا امیدت را از دست بدهی می گویی دلت را زیر پایم گذاشته ای به راحتی از آن هم عبور می کنم تا باور کنی سنگدلم و از من بگذری ..... سخت است اما چه کنم ؟! عهد بسته ام لعنت بر من که با خودم عهد و پیمان بستم که دیگر عاشق نشوم خدایا ! ای پناه بی پناهان ! ای خدای بی کسان ! سکان زندگی خود را به دست های ایمن تو می سپارم . مرا هر جا که می خواهی هدایت کن . آن زمان که کوله بار می بستم و به سمت جاده حرکت کردم نگرانم بودی و مرا از رفتن منع می کردی می گفتی نــــــرو ! این جاده مه آلودی که در پیش گرفته ای آخرش به ناکجا آباد می رسد نیم نگاهی کردم و کوله بارم را بر پشت گرفتم و راهی شدم فقط نگاه سردت را بدرقه راهم کردی و گفتی منتظر می مانی اما ..... زمانی که به ناکجا آباد رسیدم حتی احوالی از دل خسته من هم نگرفتی و کوله باری را که تازه می خواستم بر زمین بنهم و اقامتی کنم برایم بستی و گفتی راهی شو ..... ناخواسته از ناکجا آباد به غریب آباد راهی شدم اکنون چند زمانی هست تنها ساکن سرزمین غریب آباد شده ام و با سکوت خود درغربت نی می نوازم .. دیگر بهانه ات چیست که باز هم خاطرات رنگین کمانیمان را برایم می فرستی .... می گذاری نفسی بکشم یا باز هم می خواهی کوله بار را دستم دهی و بگویی بــــرو ! بعد از غریب آباد باید ساکن کدام سرزمین شوم ؟ راستی ....! چند سرزمین مانده تا به اهالی فردا برسم ؟ قلبهای ما را چه آسمانی باشد چه دریایی ، پاک و مطهر بگردان و برکت حضورت را در آن قرار بده . بعد از مدتها آســـمان بارید .. آســـمان چشمان من هم ، همنوا با باران شد .. و یــاد و خاطرت در وجودم ریشه کرد و بـــاران غبار خاکستری تنهــائی را ربود و در دلم آرزوی او ، تو من شود شکوفــا شد ! خدایا!
آن زمان که به نامت گوش می سپارم ، از همۀ وحشت های زندگی فراترم . دیگر حتی از فرشتۀ مرگ نمی هراسم. تو تجسم خرد هستی و با تاجی از گل های عشق از قلب من گذر می کنی ! اولین بار که دیدمت لبخندی بر لب داشتی و نگاهم کردی و گفتی دوستت دارم اما من لبخندت را با اخم پاسخ دادم و سرت داد کشیدم .... دومین بار که دیدمت اشک در چشمانت دیده می شد با تمام غرورت گفتی دوستت دارم اما من بی اعتنا خندیدم و گفتم برو ... سومین بار که نزدم آمدی برایم گل سرخ آورده بودی و با قاطعیت و اعتماد کامل گفتی دوستت دارم اما گلت را پر پر کردم و بی اعتنا عبور کردم وقتی که برای آخرین بار برگشتم تا نگاهت کنم بر روی زمین نشسته بودی نظاره گر رفتنم بودی و گلهایی که پر پر کرده بودم را در دست داشتی ... گذشت .... چند طلوع غروب شد .... چند عاشق دلشان شکست .. چند پرستو به خانه هایشان برنگشتند ... تا آن روز که دلم هوایت را کرد و خواستم جواب دوستت دارم هایت را بدهم... آمدم .... ماتم برده بود به جای لبخندت .... به جای نگاه مهربانت ..... به جای دوستت دارم هایت .... نشانیت را به من دادن بهشت زهرا - ردیف 11 - قطعه 27 - شماره ... - جوان ناکام ...... سلام مهربانم ! برایت گل سرخ آوردم ، اومدم بگم دوست دارم ولی انگاری خیلی دیر اومدم .... چقدر زود دیــر می شود !!!! خدايا !
ما را فهم و بينش ده تا درك كنيم معناي عظيم بهار را ... و قلبهايمان را در اوج زمستان بهاري بگردان ! بهار مبــــارک .. ســال تحويل شد .. بـــهار شکوفــــا شد .. تابســتان سبز شد .. پــائيز خزان شد .. زمســــتان سپيد شد .. ســال تمام شد .. بهار مبــــارک .. . . . ! در هجوم افکارم باز هم به تو می اندیشم به تو که هیچ وقت به من نیاندیشیدی نترسان مرا از رفتن خود خوب می دانم که دیر زمانی است رفته ای نترسان مرا از مـرگ عشق که خوب می دانم دیر زمانی است مرده است ! رهـا کن مرا ! از غزل بگو تا شاید کمی ترانه برویم از محبت بگو تا شاید در زیر بار این همه خشم کمی سر بلند کنم چقدر برایت غزل بخوانم کاش برایم شعر به ارمغان آوری کاش می آمدی ....ولی افسوس همیشه چشمانت رفتن را زمزمه می کند و قدمهایت بهانه جاده ها را می کنن ... نه فکر نکن ! هـرگـز به این موضوع نیاندیش ! که همانند گدایان بازار به گدایی جاده ها می روم و قدمهایت را از آنها گدایی می کنم که به جاده دل من هدایت کنند . آزاد می گذارمت ، دلت هر جا پر کشید .... بــــرو !!! می گویند هر سلامی سرآغاز یک پایان است و هر پایانی سرآغاز یک خداحافظی دردناک ... چقدر به این جمله اعتقاد داری ؟....بازم تموم شد .....روزها شب شد ... تمام طلوع ها غروب شد ... بهارآمد .. تابستان رفت ..برگها پاییز را بهانه کردن و زمستان باز سپید شد .... اما اینها هم رفتنی اند .... امسال هم مثله سالهای پشت سر گذاشته تمام شد با تو هستم غـریبه آشنـا .. چند دل رو خزان کردی ؟.... چند دل را که خزان بود و رو به زمستان می رفت بهار کردی .... چند نگاه خسته منتظر آمدنت است ....چند قدم مانده تا برسی به بهشت یا جهنم ؟ راستی خانه تکانیت تمام شد ؟ خانه تکانی دلت را می گویم .... سری به کلبه دلت زدی.... سراغش را گرفتی .. ببینم ! نـه نگـو ! نگـو که یادت رفته خانه تکانی کنی .. نگـو که یادت رفته سراغی از دله خسته ات بگیری و ببینی چه در چنته داری ؟! نگـو! مـرا سر باز گفتن این همه درد سخت است ! نگـو ؟!!! هنوزم دیر نشده سری به کلبه دلت بزن ... خانه تکانی را شروع کن ...چراغهای خاموش شده کلبه دلت را روشن کن .. ببین چند شقایق پژمرده شدند ؟....احوال صفا و صداقت و مهربانی را بپرس ... ایمان در کلبه دلت هنوز زنده است ؟ .... راستی از عشق چه خبر ؟! ...... رفیق دلتنگی سر سفره هفت سین دلت وقتی شمع های قشنگ رو روشن کردی و دلت نور باران از احساس و عاطفه و مهر شد .... یه چیزی یادت باشه .. برای همه اونایی که یادشون رفته به کلبه دلشون سر بزنن و یه سراغی از خودشون بگیرن « دعـا کنید » تا اون هام خودشون رو تو کوچه پس کوچه های خویشتن بیایند ..... راستی غـریبه آشنـا بـرای دل خسته من هم دعـا کن !!! باز هم به یاده ساقی دختری از اهالی فردا مرا در اقیانوس عشقت غرقه ساز تا در هر نفس بهتو عشق بورزم و افتاب مهرت را و زندگی کسانی که اسیر ظلمت و افسردگی هستند و نوامیدی هستند بتابانم . می گویند هر سلامی سرآغاز یک پایان است و هر پایانی سرآغاز یک خداحافظی دردناک ... اما به ناچار و از روی ادب باز این واژه تلخ را بیان می کنم روزگار غریبی است و غریب تر از این روزگار غریب ما انسانهای غریب .. دلم برای از تو نوشتن تنگ است ای دلتنگی عزیز .... بگو برايت از كدامين آغاز بگويم .. يا شايدم از پاياني تلخ و ناگوار از لالايي نخواندن مادران .. از سياهي روز و بلندي شبي تلخ و تاريك اي مردم من در اينجا قلب هاي خسته و نا اميدي را مي بينم كه در آنها روزنه اميدي نيست …. حتي كوچكترين آنها دلخسته تر از ان هستند كه بخواهي با آنها سخن بگويي ديگري قلبي براي شكستن نيست … آهاي چيني بند زن بيا … به تو نيازمنديم … آخر اينجا هزاران قلب شكسته هست كه بايد بندشان بزني ..!!!!! رفیــق واژه ای پر مسولیت است .. مرا بینش و فهم ده تا درک کنم معنای رفیــق را... مرا محبت و روشن دلی ده تـــا هــر غــریبه آشنــایی گفت : سلام رفیــق ، بگویم : سلام رفیــق پــروازهــای زمستــانی!!! من از قحط سالی رفیــق آمده ام ! ببخشیــد آقـا ! ایـنجــا ایستگـاه آخــر است ؟! ایـنجــا قحـط سـالی واژه است .... قحـط سـالی حرف ناب ، قحـط سـالی محبت ، قحـط سـالی عشق ! ببخشیــد آقـا ! ایستگاه بعدی کجا می رود ؟! رفیــق پــروازهــای زمســتانی کدام ایستگــاست ؟! آخــر می دانی ؟! مــن از قحط سالی رفیــق آمده ام !





