دفترآبی ... جسد عشق
ميدوني چرا وقتي آدم بزرگ ميشه با خودكار مي نويسه؟ چون ياد بگيره كه هر اشتباهي پاك نميشه
سلام آشــنای دیروز ، غــریبه امـروز ، ناشــناس فــردا تعجب نکن که چرا این گونه سلام گفتم ، این روزها تا چشمم کار می کند پُــــر از تنهائی ، نبودنت ، نداشتنت ، دلتنگی هایم سفر کرده ِ ســــاقی ، مــن از سفر هیچ نمیدانم اما هر وقت می گویند سفر ، بی اختیار یــاد تـــو می افتم بــوی غــریب هجرتت می آید و چشـــم های گریان مــن و گام های مصمم تـــو برای رفتن مهربـــانِ دیروزم ، دلم برای ســــاقی گفتنهایت لک زده است انقدر که به اندازۀ تمام سکوتــــــــهایت می رسد اگر بخواهم حقیقت را بگویـــم که را نمی کنند ، تو با عطری پُــــر از یاس و بـا همان لبخند و آهنگ همیشگی ات می آیی و می گویی : « ســلطان دلتنگی هایم ، هنوز هم به رسم همان قولی که دادی چشم هـایم را بسته ام تا یه وقت پلکی نزنم که باور کنم به راستی رفته ای در آخـر اگر هنوز نگــران دل نگــرانی های ســاقیت هستی بـاید خدمت حضور نداشته ات بگویـــم نــامه هایش نه گیــرنده دارد نه فـرسـتنده تو هم خیــال ارغوانیت راحت ساقیت دیگر نه برای تـــو می نویسد ، نه بــرای مـــــاه نــه بـــرای رهگـــذر جبهه گیــری نکن بهــانه تــرانه هــایم ، دیگر حتی بـــرای خودمم نمی خواهم کــاغذ سیــاه کنم ساقی دختری از اهالی فردا http://jasadeheshgh.blogfa.com/8509.aspx
| Design By : Night Skin |


