دفترآبی ... جسد عشق
ميدوني چرا وقتي آدم بزرگ ميشه با خودكار مي نويسه؟ چون ياد بگيره كه هر اشتباهي پاك نميشه
کفش هایم کو چه کسی بود صدا زد سهراب؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ. صبح خواهد شد و به این کاسه آب آسمان هجرت خواهد کرد. باید امشب بروم. من که با باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم. هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت. من به اندازه یک ابر دلم می گیرد. باید امشب بروم....
نوشتم برای تو تا شاید مرحمی باشد برای زخم هاییت 87/07/27ساعت
5:39 توسط رضا| |
| Design By : Night Skin |


