تبليغاتX

دفترآبی ... جسد عشق


دفترآبی ... جسد عشق

ميدوني چرا وقتي آدم بزرگ ميشه با خودكار مي نويسه؟ چون ياد بگيره كه هر اشتباهي پاك نميشه

 

خدایا !

ای پناه بی پناهان ! ای خدای بی کسان ! سکان زندگی خود را به دست های ایمن تو می سپارم . مرا هر جا که می خواهی هدایت کن .


 

آن زمان که کوله بار می بستم و به سمت جاده حرکت کردم

نگرانم بودی و مرا از رفتن منع می کردی

می گفتی نــــــرو ! این جاده مه آلودی که در پیش گرفته ای آخرش به ناکجا آباد  می رسد

نیم نگاهی کردم و کوله بارم را بر پشت گرفتم و راهی شدم

فقط نگاه سردت  را بدرقه راهم کردی و گفتی منتظر می مانی اما .....

زمانی که به ناکجا آباد  رسیدم حتی احوالی از دل خسته من هم نگرفتی و کوله باری را که تازه می خواستم بر زمین بنهم و اقامتی کنم برایم بستی و گفتی راهی شو .....

ناخواسته از ناکجا آباد  به غریب آباد راهی شدم

اکنون چند زمانی هست تنها ساکن سرزمین غریب آباد شده ام و با سکوت خود درغربت نی می نوازم ..                 

 دیگر بهانه ات چیست که باز هم خاطرات رنگین کمانیمان را برایم  می فرستی ....

می گذاری نفسی بکشم یا باز هم می خواهی کوله بار را دستم دهی و بگویی بــــرو !

بعد از غریب آباد باید ساکن کدام سرزمین شوم ؟

راستی ....!

                                                   چند سرزمین مانده تا به اهالی فردا برسم ؟

 

 

 

نوشتم برای تو تا شاید مرحمی باشد برای زخم هاییت 88/03/14ساعت 2:36 توسط رضا| |


Design By : Night Skin