تبليغاتX

دفترآبی ... جسد عشق


دفترآبی ... جسد عشق

ميدوني چرا وقتي آدم بزرگ ميشه با خودكار مي نويسه؟ چون ياد بگيره كه هر اشتباهي پاك نميشه

 

خدایـــا !

همه چیز را رهــا می کنم و به تــو  می سپــارم ! باشد که خدایم راهنــمــایم باشد !!!

 

یـــادت که هست !

در خـواب بودم که طنین نفس هایت و صدای گام هایت بـیــدارم کرد !

حال بـیــدار بـیــدارم !!!

اما نازنین !

حال که مــن بـیــدارم تـــو چرا مدام از خـواب حرف میزنی ؟!

می خواهی قـــرار بگذاری ؟!

گلایه ای نیست ... بگذار !!!

قـــرارمــان ایــن است که :

تـــو بخـوابی و مــن با چشمانی بــاز در لمس بودنت نظاره گر چشمـان بسته تـــو بــاشم !

قـــرارمــان ایــن است که :

مــن پشت دیوار پیچک ، میـان گلبرگ های عاطفه ، کنـار احسـاس نـاب شقایق بدون لمس حضورت کاخ آرزوهای بــا تـــو بودن را بســازم !

قـــرارمــان ایــن است که :

مــن بــا دلی دلتنگ و چشمـانی همیشه منتظر روبــروی آسمــان سجده کنم و در حضور بــاران دعا کنم که تـــو در

خـواب های رنگین کمانیت فقط خـواب مــرا ببینی !!!

....

اما مهربــانم !!!  بـــا مــن بگو !

   که اگر خـواب دوبــاره به چشمـان خسته ام آید و بخـواب روم و آن هنگام تـــو بـیــدار شوی مــن چه کنم ؟!!!

نوشتم برای تو تا شاید مرحمی باشد برای زخم هاییت 88/05/05ساعت 1:5 توسط رضا| |


Design By : Night Skin