تبليغاتX

دفترآبی ... جسد عشق


دفترآبی ... جسد عشق

ميدوني چرا وقتي آدم بزرگ ميشه با خودكار مي نويسه؟ چون ياد بگيره كه هر اشتباهي پاك نميشه

 

خدایا !

زندگی سر شار از هزاران نگرانی است و ذهن از یک فکر به سوی فکری دیگر پرواز میکند . در میان چنین هیاهویی شنیدن ندای خاموشی که در قلبم با من سخن میگوید دشوار است .

 

مگر نفگتی پشت دستت رو داغ کردی که دیگه عاشق نشی

مگر نگفتم آنقدر از جسد عشق می نویسم که باورم شود عشق مرده تا یه وقت عاشق نشم

مگر نگفتی دل ميشکنه ، ميسوزه ، دلتنگ ميشه ، ديوونه ميشه ، بی قرار ميشه اما دیگه عاشق نمیشه آخه دل فقط یه بار عاشق میشه

مگر نگفتم دلم مرده و دل مرده هم هیچ وقت عاشق نمیشه

مگر نگفتی دقايقم رنگ و بوی ماندن می دهد نه با تو که با تنهايی ام .

مگر نفگتم می خواهم تنها تنهایی را در سکوت فریاد بزنم .

مگر نگفتی سلاحت قلبت شده قلبی که گذشت ایام سنگش کرده و دیگر با دیدن کسی نمی لرزد .

مگر نگفتم قلبم را به ناچیز ریالی در بازار تجارت دل حراج کردم تا دیگر با دیدن کسی نلرزد .

پس چطور دلامون لرزید ؟

چطور جرأت کردیم بهم بگویم دوستت دارم ؟

حرفهایمان تاریخ مصرف دارند ؟

یا می خواهیم طعم بودن را تجربه کنیم ؟

پاسخ ده رهگذرم یا رفیق دلتنگی ؟

 هم صدا!  کوله بار بسته ام ..... بمانم یا بروم ؟

نوشتم برای تو تا شاید مرحمی باشد برای زخم هاییت 88/08/21ساعت 1:38 توسط رضا| |


Design By : Night Skin