دفترآبی ... جسد عشق
ميدوني چرا وقتي آدم بزرگ ميشه با خودكار مي نويسه؟ چون ياد بگيره كه هر اشتباهي پاك نميشه
خدایا ! مگر نفگتی پشت دستت رو داغ کردی که دیگه عاشق نشی مگر نگفتم آنقدر از جسد عشق می نویسم که باورم شود عشق مرده تا یه وقت عاشق نشم مگر نگفتی دل ميشکنه ، ميسوزه ، دلتنگ ميشه ، ديوونه ميشه ، بی قرار ميشه اما دیگه عاشق نمیشه آخه دل فقط یه بار عاشق میشه مگر نگفتم دلم مرده و دل مرده هم هیچ وقت عاشق نمیشه مگر نگفتی دقايقم رنگ و بوی ماندن می دهد نه با تو که با تنهايی ام . مگر نفگتم می خواهم تنها تنهایی را در سکوت فریاد بزنم . مگر نگفتی سلاحت قلبت شده قلبی که گذشت ایام سنگش کرده و دیگر با دیدن کسی نمی لرزد . مگر نگفتم قلبم را به ناچیز ریالی در بازار تجارت دل حراج کردم تا دیگر با دیدن کسی نلرزد . پس چطور دلامون لرزید ؟ چطور جرأت کردیم بهم بگویم دوستت دارم ؟ حرفهایمان تاریخ مصرف دارند ؟ یا می خواهیم طعم بودن را تجربه کنیم ؟ پاسخ ده رهگذرم یا رفیق دلتنگی ؟ هم صدا! کوله بار بسته ام ..... بمانم یا بروم ؟ خدایـــــا !
به ما فهم ده تا عظمت عشق مــــاه به آسمان را درک کنیم . امروز با لبخندم عـــاشق میشوی فردا با نگاهم مجنـــــون میشوی و روزی بعد با بودنم تنهـــــــا ...! پ.ن رسما اعلام می کنم از ع ا ش ق ی استعفاء دادم و عــــارفانه عاشقی را عــــاشقانه کنم ... خدایا! از بادۀ جام تو نوشیدم وهمه چیز را از یاد بردم . هر آنچه را که دارم ترک می کنم ، تا بادۀ تو را دوباره بیایم .
وقتی نگاهم می کنی صورتم را برمی گردانم تا یه وقت نگاهم در نگاهت گره نخورد و دل نداشته در سینه ام نلرزد قدم هایم را زودتر از تو بر می دارم تا همیشه از من عقب تر باشی زمانی که صدایم می کنی ندایی نمی دهم تا امیدت را از دست بدهی می گویی دلت را زیر پایم گذاشته ای به راحتی از آن هم عبور می کنم تا باور کنی سنگدلم و از من بگذری ..... سخت است اما چه کنم ؟! عهد بسته ام لعنت بر من که با خودم عهد و پیمان بستم که دیگر عاشق نشوم خدایا ! ای پناه بی پناهان ! ای خدای بی کسان ! سکان زندگی خود را به دست های ایمن تو می سپارم . مرا هر جا که می خواهی هدایت کن . آن زمان که کوله بار می بستم و به سمت جاده حرکت کردم نگرانم بودی و مرا از رفتن منع می کردی می گفتی نــــــرو ! این جاده مه آلودی که در پیش گرفته ای آخرش به ناکجا آباد می رسد نیم نگاهی کردم و کوله بارم را بر پشت گرفتم و راهی شدم فقط نگاه سردت را بدرقه راهم کردی و گفتی منتظر می مانی اما ..... زمانی که به ناکجا آباد رسیدم حتی احوالی از دل خسته من هم نگرفتی و کوله باری را که تازه می خواستم بر زمین بنهم و اقامتی کنم برایم بستی و گفتی راهی شو ..... ناخواسته از ناکجا آباد به غریب آباد راهی شدم اکنون چند زمانی هست تنها ساکن سرزمین غریب آباد شده ام و با سکوت خود درغربت نی می نوازم .. دیگر بهانه ات چیست که باز هم خاطرات رنگین کمانیمان را برایم می فرستی .... می گذاری نفسی بکشم یا باز هم می خواهی کوله بار را دستم دهی و بگویی بــــرو ! بعد از غریب آباد باید ساکن کدام سرزمین شوم ؟ راستی ....! چند سرزمین مانده تا به اهالی فردا برسم ؟ مرا در اقیانوس عشقت غرقه ساز تا در هر نفس بهتو عشق بورزم و افتاب مهرت را و زندگی کسانی که اسیر ظلمت و افسردگی هستند و نوامیدی هستند بتابانم . می گویند هر سلامی سرآغاز یک پایان است و هر پایانی سرآغاز یک خداحافظی دردناک ... اما به ناچار و از روی ادب باز این واژه تلخ را بیان می کنم روزگار غریبی است و غریب تر از این روزگار غریب ما انسانهای غریب .. دلم برای از تو نوشتن تنگ است ای دلتنگی عزیز .... بگو برايت از كدامين آغاز بگويم .. يا شايدم از پاياني تلخ و ناگوار از لالايي نخواندن مادران .. از سياهي روز و بلندي شبي تلخ و تاريك اي مردم من در اينجا قلب هاي خسته و نا اميدي را مي بينم كه در آنها روزنه اميدي نيست …. حتي كوچكترين آنها دلخسته تر از ان هستند كه بخواهي با آنها سخن بگويي ديگري قلبي براي شكستن نيست … آهاي چيني بند زن بيا … به تو نيازمنديم … آخر اينجا هزاران قلب شكسته هست كه بايد بندشان بزني ..!!!!! کفش هایم کو چه کسی بود صدا زد سهراب؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ. صبح خواهد شد و به این کاسه آب آسمان هجرت خواهد کرد. باید امشب بروم. من که با باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم. هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت. من به اندازه یک ابر دلم می گیرد. باید امشب بروم.... خدایا فهم ده که عظمت وجود عشق در سینه ها را درک کنیم نشنو از نی ... نی نوای بی نواست بشنو از دل ... دل حریم کبریاست نی چو سوزد خاک و خاکستر شود دل چو سوزدخانه ی دلبر شود هر ضربه ی انگشت او بر سینه خنجر می زند ای دل بکش یا کشته شو غم را به اینجا ره مده گر غم به اینجا پانهد آتش به جان در نهد ای دلربا رسم وفا از غم نیاموزی چرا غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند پرنده در قفس خویش به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد. پرنده می داند که باد بی نفس است و باغ تصویر ی ست . پرنده در قفس خویش خواب می بیند . هوشنگ ابتهاج وقتی رفتی همه چی رفت همه دل بستگی رفت شب و روز من یکی شد حتی حس زندگی رفت دیگه بی تو مرده بودم حرف مردم شده بودم توئی آغوش نبودت تو خودم گم شده بودم وقتی رفتی تازه فهمیدم کی بودی برای من طپش زندگی بودی وقتی رفتی دیگه اون پنجره خوابید وقتی رفتی ...... آره رفتی .....! از تو مانده یادگاری واسه من بی قراری خنده رو لبامه امااز دلم خبر نداری رضا صادقی تا حالا دروغ گفتی گفت نه اما بازم دروغ می گفت !!! رادین


.jpg)




| Design By : Night Skin |



