تبليغاتX

دفترآبی ... جسد عشق


دفترآبی ... جسد عشق

ميدوني چرا وقتي آدم بزرگ ميشه با خودكار مي نويسه؟ چون ياد بگيره كه هر اشتباهي پاك نميشه

.......

صدا ها تابوت بر سر دست ها یا بر زمین هزاران نفر با جانه های سیاه پی تابوت .... صدای شیونی نمی شنیدم صدای گریه مادری ... صدای مویه خواهری یا رفیقی ... انگار بر پرده سینما فیلمی پخش می شد که صدای آنرا قطع کرده باشند ( از مراسم بسیار عظیم تدفین )

من ـ شما مردمی صبور داریدآقا عجب است که گریه نمی کنند !

فومن ـ کسی نمرده

او مرا بیشتر کنجکاو می کرد چطور ممکن بود در گورستانی که هزاران تابوت در زمین و هزاران دیگر در دست و نفرات دیگر سیاه پوش به دنبال آنها اما کسی نمرده باشد ؟!

من ـ راست می گوئید کسی نمرده . حرفتان را باور کردم!

فومن ـ شما باور نمی کنید بلکه فقط تصدیق می کنید

من ـ آقای فومن شاکو آنقدر که گوش دروغ می شنود چشم نمی تواند دروغ ببیند ...

فومن ـ اما فومن شاکو به شما میگوید که چشم به آسانی گوش فریب می خورد

شما میخواهید فقط مرا متعجب کنید فقط همین .

فومن ـ من ؟ این مراسم جدایی از من جریان دارد آیا اینطور نیست

فومن ـ در میهن شمامرگ جاری است و شما مرده را انکار ؟

من ـ فومن شاکو  این توصیف شما رو کاملا قبول دارم ... مرگ بدون مرده ...

خسته ام برویم

فومن ـ شما از اینکه کسی به راستس نمرده عصبانی هستید یا از اینکه مجبورید واقعیتی را قبول کنید ؟

سکوت کردم . شب را در اتاقی راحت استراحت کردم . اوایل شب بود که صدای تقتق در آمد

بفرمائید .     فومن شاکو وارد شد .

فومن ـ هنوز بیدار هستید؟ می دانستم که خوابتان نمی برد این فقط یک سنت است نه چیزی دیگر .

من ـ چه سنتی هست ؟ به خاک سپردن زنده هایی که در کفن جا گرفته اند ؟

فومن ـ تا خاک سپردن بله اما نه بیشتر و بعد از خاک بر خاستن و اتمام.

؟!؟!؟!

فومن ـ شما در مذهب و میهن خود مراسمی دارید به نام حج و زیارت اماکن متبرکه اینطور نسیت؟

من ـ بله

فومن ـ ما در انجا مراسمس داریم بنام (  کار مرگ ) که انجام آن بر عهده همه مردم است بدون استثنا. هیچ شناسنامه ای تا کار مرگ  در آن ثبت نشود اعتبار ندارد در این مراسم آنها که داو طلب  کار مرگی هستند تمام مراسم یک مرگ واقعی را قبول می کنند و تحمل از آغاز تا انجام

من ـ انجام ؟!

فومن ـ آری کار زمانیکه سنگ بر گور آنها نهاده می شود و تاریکی مطلق مسلط آنکس که کار مرگی می کند زمانی کوتاه در دل خاک زیر سنگ می ماند سپس سنگ بر داشته می شود و مراسم تمام !

                 من باز هم شرمنده شدم که خیلی دیر قسمت دوم رو پست کردم

 

نوشتم برای تو تا شاید مرحمی باشد برای زخم هاییت 85/06/01ساعت 23:12 توسط رضا| |

      به نام بخشنده بزرگ   داور برحق   به نام خداوند ایثار و انصاف

 

سرزمین غریبی بود . ( فومن شاکو ) مرا به آنجا دعوت کرده بود . او مرا به جایی دعوت کرده بود که هیچ کس از وجود آن سرزمین خبری نداشت حتی هیچ اطلسی وجود آن را نشان نمی داد و نه خبر سراسری نه رادیو و.... از آن خبر می داد .

مرز داشت آن سرزمین یا به اصطلاح میهن مرز داشت گرچه در قطاری که مرا به آنجا

 می برد مسافری وجود نداشت و من  حتی لوکومتیو ران را هم ندیده بودم و میوه فروشان دوره گرد یتیمان آدامس فروش  هیچ چیز .... چقد وحشت آور است که انسان در سرزمینی ناشناس از قطار پیاده شود که در آن قطار هیچ مسافر دیگری وجود ندارد.

سرزمین غریبی بود . مطمئن بودن به کره دیگری سفر نکردن بیشتر آزارم می داد.مطمئن بودم از خاک جدا نشده ام و پر واز نکردم با این حال منتظر رسیدن به مقصد و استقبال دوست عزیزم ( فومن شاکو )بودم  او بیلیط قطار و دعوت نامه را به منزل فرستاده بود و من دعوتش را قبول کردم . یادم می آید که در ایستگاه شهرمان مامور  قطار بلیط مرا سوراخ کردو گفت : سفر بخیر آقا . پس او هم از وجود چنین سرزمینی خبر داشت سرزمینی عجیب که همه چیزش مبهم بود.

در ایستگاه آخر ( کدام آخر ؟ ) کسی را دیدم که مشعل به دست منتظر بود مشعلی که تمام تاریکی ذهنم را روشن می ساخت . مردی بلند قامت ... بله او فومن شاکو بود . او با همه آن مقام و مرتبه ای که داشت خودش بدنبالم آمده بود خودش خوش آمد گفت  خودش چمدانهای مرا برداشت و خودش مرا سوار اتومبیلش کرد با زبانی آشنا و محبوب با من سخن می گفت

من ـ چرا به حز من مسافر دیگری در قطار نبود ؟

فومن ـ معلوم است چون ما به جز شما کس دیگری را دعوت نکرده ایم

از وسط دروازه های که به هیچ دیواری تکیه نداشت گذشتیم و او با صمیمیت گفت : به سرزمین ما خوش آمدید.

گفتم با من بودید؟ جواب داد  اینجا من و ما یکی است دیگر هیچ چیز نتوانستم بپرسم چون سعی می کردم همه چیز را عادی جلوه دهم و قافیه ی کنجکاو و وحشت زده ی خودرا پشت نقابی پنهان کنم چون در چنین شرایطی پرسش کاری عبث و بیهوده و ابلهانه می نمود به یک سوال... به صد سوال... به هزاران سوال میتوان جواب داد اما برای سوال مطلق جواب مطلق وجود ندارد چرا که یافتن سوالی مطلق کاری بسیار دشوار است کافی بود  بپرسم  چرا اثری از  سرزمین  شما  روی نقشه  جغرافیا که در اتاقم زده ام نیست؟ آنگاه کافی بود با یک جواب  مرا در یک مجهول چندین  توان وارد کند مثلا با این جواب که : پس چرا دعوت ما را قبول کردید؟ چگونه با من که نماینده این سرزمین هستم سخن می گویی؟ چیزی نگفتم و به تماشای بیرون نشستم . تفاوت زیاذی با نقاط دیگر نداشت . کوه  صحرا  آب  درخت  فاضلاب  همه چیز عینا ... اما ...

من ـ عجب ! اینجا جنگی اتفاق افتاده ؟ پس ...

فومن ـ ابدا ... ما در آرامش به سر می بریم .

من ـ حتما بیماری عجیب ... ( وسط حرف با صدای بلند گفت )

نه ... ما مرض را جواب کرده ایم!

پس این همه مرده ... این همه مردهی تازه ... این همه ...

 

سلام به دوستان گلم

شرمنده که دیر شد اما شما بزورگوار تر از این حرف هایید ادامه رو دنبال کنید

نوشتم برای تو تا شاید مرحمی باشد برای زخم هاییت 85/05/12ساعت 10:40 توسط رضا| |


Design By : Night Skin